سه شنبه 7 مرداد 1393 صفحه اصلی | | |
نشست تخصصی
استراتژی آمریکا در خاورمیانه
تاریخ : 29 دی 1387

موضوع : سیاسی

برگزارکننده : معاونت پژوهشهای سیاست خارجی / گروه مطالعات اروپا و آمریکا





نتایج

مقدمه
درهم تنیدگی امور اقتصادی، سیاسی و امنیتی جهان، جهت‌گیری‌های سیاست خارجی آمریکا، خصوصاً در منطقه خاورمیانه را به سمتی سوق داده است تا جایگاه ویژه‌ای را به جلب همکاری و تقویت همگرایی اختصاص دهد. به عبارت دیگر، زمانی‌که فقر، نفرت و افراط در منطقه‌ای که به لحاظ امنیت و منفعت دارای اهمیت بالایی برای ایالات متحده می‌باشد، قوت می‌یابد، دیگر تصور مأمنی مطمئن برای آمریکا دور از ذهن می‌نماید. امروز این دیدگاه غالب در میان سیاستمداران آمریکایی وجود دارد که تحصیل اهداف و حفظ موقعیت جهانی آمریکا تنها درصورتی محقق خواهد شد که ایالات متحده شکاف‌های ناهمگرا و متعارض با نظم جهانی را پر کرده و اقدام به همسوسازی بیشتر، خصوصاً در مناطق پرمناقشه، نماید. مقولاتی چون انرژی، تروریسم، مسئله اعراب و اسرائیل و ثبات و امنیت، ازجمله محورهایی محسوب می‌شوند که در تعیین سیاست‌های خاورمیانه‌ای آمریکا از جایگاهی ویژه برخوردارند. در ادامه ضمن بررسی نظری استراتژی آمریکا در قبال خاورمیانه، مباحث یاد شده نیز به صورت موردی تحلیل می‌گردد.

استراتژی تعامل جهانی آمریکا از دیدگاه بارنت و جونیور
واکنش دوگانه دولت بوش به حملات تروریستی 11 سپتامبر، اقدامی سریع یعنی جنگ علیه تروریسم و اقدامی نهادگرایانه یعنی تأسیس دپارتمان امنیت داخلی (Homeland Security) بوده است.
کاخ سفید در نشر اخیر استراتژی امنیت ملی، پا را فراتر گذاشته و به صورت جسورانه‌تر به تشریح وجود آینده‌ای پرهزینه‌تر پرداخته و می‌پذیرد که واشنگتن در حال حاضر در شرایطی تاریخ‌ساز (Creation Point) قرار گرفته است. این شرایط شاید بیشتر به وضعیت سال‌های ابتدایی پس از پایان جنگ جهانی دوم شبیه باشد.

متن در برابر شکاف (The Core versus The Gap)
همچنان‌که جهانی شدن گسترش و تعمیق می‌یابد، دو دسته از کشورها وارد مجادله علیه یکدیگر می‌شوند؛ کشورهایی که به دنبال آن هستند تا رأساً شرایط داخلی خود را با فرآیندها و نتایج نظم جهانی همساز و بازتنظیم نمایند، مانند دموکراسی‌های پیشرفته غربی و اقتصادهای جدیداً پدیدار شده آسیایی؛ در مقابل کشورهایی هم هستند که به دلایلی مانند تصلب و نظام بسته سیاسی، فرهنگی و یا تداوم فقر مفرط اقتصادی، همسازی و همگرایی با نظم جهانی را برنمی‌تابند. اغلب کشورهای آسیایی، آسیای مرکزی، خاورمیانه، آفریقا و آمریکای مرکزی در این دسته قرار دارند.
بر این اساس، کشور‌های دسته اول را «متن» یا «مغز» (CORE) و «قلب فعال جهانی شدن» و کشورهای دسته دوم را «شکاف ناهمگرا» (NON-INTEGRATING-GAP) می‌نامند.
در این میان ایالات متحده آمریکا در دو زمینه اقتصادی و سیاسی راهبر قلب شناخته می‌شود.
11 سپتامبر آشفتگی‌های سیستم جهانی را بیش از پیش به نمایش گذاشت و باعث شد که محدودیت‌ها و خطرات جهانی شدن و علاوه بر‌ ‌آن، نقش فعلی و آینده ‌آمریکا به عنوان مدیر سیستم در این روند تاریخی، برجسته شود. به عنوان مثال 95 درصد از مداخلات نظامی آمریکا در دهه قبل، در منطقه «شکاف ناهمگرا» رخ داده است. آمریکا درصدد صدور امنیت به آن قسمت از جهان بوده است که برای نسخه‌برداری از جهانی شدن یا در شرایط سختی قرار داشتند و یا منفعتی در آن نمی‌دیدند.
تکامل این نوع رهبری نیازمند یک درک جدید از سوی آمریکا برای برقرار کردن تعامل ضروری میان منطقه «متن» (Core) با منطقه «شکاف ناهمگرا» (Gap) می‌باشد.
با اینکه آمریکا تنها یک بیستم جمعیت جهان را نمایندگی می‌کند، اما در فضای زیست محیطی، جای پای به شدت وسیع‌تری به خود اختصاص داده است. این کشور یک‌چهارم کل انرژی حیاتی را مصرف می‌کند. در حدود 25 درصد آلودگی هوا و زباله‌های جهانی نیز در‌ آمریکا تولید می‌شود. اقتصاددانان بر این نکته نیز اشاره می‌کنند که آمریکا 25 درصد ثروت جهانی را نیز تولید می‌نماید. اما ازسوی دیگر بسیاری از این حجم در خانه (آمریکا) می‌ماند، درحالیکه آمریکا انرژی وارد کرده و آلودگی هوا صادر می‌کند. ایالات متحده رهبری صادرات تکنولوژی و فرهنگی را در اختیار دارد، اما در واقع این امر یک تعامل در سطح «بخش‌های خصوص» می‌باشد که هر اقتصاد پیشرفته‌ای می‌تواند آن را تدارک ببیند. تنها صادراتی که از «بخش عمومی» آمریکا در طول زمان در بازار جهانی افزایش یافته، «صادرات امنیت» بوده است. نزدیک به نیمی از مجموع هزینه‌های تولیدات امنیتی جهان به حساب آمریکا گذاشته می‌شود. آمریکا کالاهای مصرفی وارد کرده و امنیت صادر می‌کند. هر اقتصاد پیشرفته‌ای می‌تواند سلاح بفروشد ولی امریکا می‌تواند امنیت هم صادر کند. این مسأله در بخش‌هایی از جهان موجب ایجاد حجم وسیعی از نارضایتی علیه آمریکا شده و از سوی دیگر رضایت بخش‌های وسیع‌تری از جهان را فراهم آورده است. حاصل این مبادله، کسب درآمد اضافی برای زندگی دست و دل بازانه آمریکایی شده است.


از جنگ سرد تا دیواره آتش در عصر جهانی شدن
در زمان جنگ سرد، سیاست‌ آمریکا در مواجهه با بلوک شوروی، سیاست مهار بود. اما عصر جهانی شدن، چالش‌های متفاوتی را به نمایش می‌گذارد:
«شکاف غیرهمگرا» تنها محتاج به مهار کردن نیست، بلکه نیاز دارد تا این شکاف پر شده و به هم آ‌ورده شود. امری که انجام آن دهه‌ها طول خواهد کشید. ولی آمریکا همزمان نیازمند ایجاد دیواره آتش و حائل برای ممانعت از بدترین انواع صادرات مناطق «شکاف غیرهمگرا» به سرزمین‌های «متن» می‌باشد؛ تروریسم، مواد مخدر، بیماری‌های فراگیر و نسل‌کشی و سایر خشونت‌های ویران‌کننده از جمله این صادرات می‌باشند. به نظر می‌رسد آمریکا تجربه کافی از کار با منطقه «شکاف ناهمگرا» را دارد. درواقع تمرکز اصلی نسل گذشته، واکنش‌های نظامی آمریکا حول بحران‌های آن منطقه بوده است.
چهار واقعه کلیدی درسال‌های 1970، تغییر جهت آمریکا را از «سیاست مهار» به «سیاست دیواره آ‌تش» مشخص می‌سازد:
ـ تشنج‌زدایی در اروپا؛
ـ شوک نفتی اوپک در سال‌های ابتدایی دهه 70؛
ـ پایان جنگ ویتنام؛
ـ سقوط شاه ایران در سال 1979؛
قبل از این چهار واقعه، الگوهای دائمی نظامی آمریکا در اعزام نیروهای نظامی و جابه‌جایی قوا و واکنش‌ها در قبال بحران‌ها اکثراً با خوشه‌های وابسته به جنگ سرد در اروپا و شرق آسیا مرتبط بود. اما درسال‌های اولیه دهه 80، آشکارا وضعیت تغییر یافت. غالب فعالیت‌های فرماندهی مستقر در اروپا به سمت شرق در مدیترانه و همزمان جهت واکنش‌های فرماندهی آسیای شرقی به سمت خلیج‌فارس متمایل گردید. در عمل شکل‌گیری فرماندهی مرکزی، جهش به نقطه‌ای بود که نشان از تغییر جهت مؤثر در توجهات آمریکا از سیاست مهار در جنگ سرد به سیاست دیواره‌ آتش در منطقه «شکاف ناهمگرا» داشت. براساس بررسی مرکز مطالعات استراتژیک (CSS) در سال‌های 1980، بیش از نیمی از موارد عملیاتی روزانه سرویس‌های چهارگانه ارتش، درصورت حساب خاورمیانه درج شده است. اما CSS در دهه 90، درخصوص وضعیت منطقه «شکاف ناهمگرا»، پاسخ روشن‌تری می‌دهد.
اگر یک خط در اطراف 95 درصد، 109 از 116 مورد از مناطق عملیات نظامی مزبور بکشیم (واکنش‌های پراکنده و موردی، دربرگیرنده تایوان و کره شمالی، حاکی از باثبات بودن آسیای شرقی دارد)، آن قسمتی از جهان را که «در حال از دست دادن جهانی شدن بوده و یا در حال دست رد زدن به بخش عظیمی از آن بوده است» به‌دست می‌آید.
نگاهی به آمار مذکور یک نتیجه ساده منطقی دربردارد: اگر شما مشکلی با جهانی شدن دارید به سمت کشور یا منطقه‌ای تمایل پیدا می‌کنید که آمریکا نیروهای نظامی خود را به آنجا اعزام کرده است. به عبارت دیگر، در کشورها و مناطقی که از کارآمدی برخوردار هستند، محلی برای دخالت آمریکا در آنجا وجود ندارد.

روندها و جریان‌های اصلی جهانی شدن
چهار جریان اصلی بایستی در دهه‌های آتی گسترده شود تا جهانی شدن بتواند پیشرفت خود را ادامه داده و فاصله منطقه «شکاف غیرهمگرا» با مناطق «متن» پر شده و به آن بپیوندد. حکومت آمریکا و متحدینش باید قادر باشند این جریان‌های چهارگانه را متعادل نمایند، چراکه تخریب یکی به تخریب جریان‌‌ها و روندهای دیگر منجر و اقتصاد جهانی و یا محیط امنیتی را در شرایط متزلزلی قرار داده و سیستم جهانی را به سمت آشفتگی‌هایی مشابه 11 سپتامبر سوق خواهد داد.


الف) جریان حرکت مردم از«شکاف ناهمگرا» به «متن»
براساس برآوردهای سازمان ملل متحد، در سال 2050، جمعیت جهان در اوج خود و حدود 9 میلیارد نفر خواهد بود. پس از آن روند افزایش جمعیت سیر نزولی خواهد یافت. این امر نقطه عطف بزرگی برای بشریت، از جهات بسیاری، می‌باشد. با نگاهی به مسئله سالمندی در سال 2050، جمعیت 60 ساله‌ها بیشتر و برابر با تعداد 15 ساله‌ها و هریک به سطح دو میلیارد نفر خواهد رسید. این نکته بیانگر آن است که پیری به صورت پیش رونده‌ای جوانی را در این سیاره پشت‌سر خواهد گذارد. از نگاه تئوریک، سالمندی‌ جمعیت جهان، خبر خوبی برای کاهش تمایلات جنگ‌طلبانه بشری در سطوح محلی و بین‌المللی می‌باشد.
امروزه خشونت‌ها اکثراً در منطقه «شکاف ناهمگرا» گسترش یافته است. در جایی که تنها 10 درصد از جمعیت آن بیش از 60 سال دارند. در مقابل در منطقه «متن»، بین 10 تا 25 درصد از ساکنین آن بالای 60 سال سن دارند. می‌توان این نتیجه ساده را گرفت که جوامع پیر تمایل کمتری به درگیری دارند و در همان حال شکل‌گیری جوامع پیرتر، از توفیق بیشتر در جهانی شدن، وجود رفاه و فرزندان کمتر در خانواده‌ها حکایت می‌کند. پیچیدگی بزرگ در این مسئله این است که پیش‌بینی سازمان ملل می‌گوید که در سال 2050، نسبت جمعیت بالقوه فعال، یعنی جمعیت بین سنین 15 تا 64 سال، با جمعیت سنی 65 سال و بیشتر، به نسبت 5 به 2 کاهش خواهد یافت، درحالیکه در مناطق کمتر توسعه‌یافته، این نسبت همچنان 10 به 1 خواهد بود. یعنی نسبت جمعیت کارگر به جمعیت بازنشسته سیر نزولی یافته و تعهدات دوران بازنشستگی به شدت بالا خواهد رفت؛ مگر اینکه جمعیت جوان هرچه بیشتر متورم شونده در منطقه «شکاف ناهمگرا»، به سمت کشورهای پیرتر از نظر جمعیت، سرازیر شوند. ژاپن سالانه نیازمند بیش از نیم میلیون مهاجر است تا بتواند حجم فعلی نیروی کار خود را حفظ کند. اتحادیه اروپا نیازمند آن است که حجم فعلی جریان مهاجرپذیری خود را به 5 برابر افزایش دهد. اما هر دو برای رسیدن به سطح مورد نیاز خود دچار گرفتاری‌های بزرگی خواهند شد.
مشخصاً، مهاجرت از «شکاف ناهمگرا» به «متن»، بازکردن دریچه‌های جهانی شدن می‌باشد که به‌وسیله آن رفاه بخش «متن» حفظ شده و مردم بیشتری از جهان در آن مشارکت خواهند یافت. بدون‌ آن، جمعیت بیش از اندازه زیاد و اقتصاد ناکارآمد منطقه «شکاف ناهمگرا» می‌تواند به سمت وضعیت انفجاری هدایت شود که آثار آن، منطقه «متن» را نیز دربرخواهد گرفت. یکی از نشانه‌های امیدوارکننده برای آینده، چیزی که فیلیپینی‌ها به اثبات آن پرداخته‌اند، این است که این روند می‌تواند به صورت اعزام موقت یا براساس (مبادلات جهانی) صورت پذیرد. بدون اینکه به اقامتگاه دائمی و ایجاد واکنش و تولید فزاینده بیگانه‌ستیزی در بین ملت‌های میزبان منجر شود.

ب) جریان امنیت از منطقه «متن» به منطقه «شکاف ناهمگرا»
فعلاً، جنگ علیه تروریسم، اظهارات پیش‌تر بوش را درخصوص استراتژی امنیت در آسیای شرقی باطل کرده است. وضعیت کنونی بر این واقعیت تأکید می‌کند که ارتش آمریکا همچنان در حال دوختن و درز گرفتن خونبار پارگی ایجاد شده بین «شکاف غیرهمگرا» و «متن» می‌باشد. در دهه 1990، این درزگیری خونین از بالکان به خلیج‌فارس منتقل گردید، ولی امروزه به آسیای مرکزی نیز گسترش یافته است. واقعیت این است که آمریکا تا مدتی، با ایجاد پایگاه‌های نظامی، حضور ناوها، عملیات مقابله با بحران‌ها و آموزش نیروهای نظامی، امنیت را به آسیای مرکزی صادر می‌نماید.
برای ربع اول قرن بیست‌و‌یک، خوشه اول تهدیدات در این ناحیه واقع شده است که اتفاقاً مرکز تأمین انرژی جهان نیز خواهد بود. تهدیدات زیر به مثابه خوشه شناسایی شده‌اند، چراکه در نهایت نتایج و وضعیت هر یک از درگیری‌ها با دیگر درگیری‌ها پیوستگی دارند:


- قضیه فلسطین ـ اسرائیل به سمتی می‌رود که ماجرای جداسازی دیوار برلین را به نمایش می‌گذارد. حتی ممکن است یک نیروی تحت فرماندهی آمریکا به ایجاد یک منطقه بی‌طرف بپردازد. سپس در برابر خشم چند نسل فلسطینی صبر پیشه نماید و در نهایت این خشم با کمک‌های اساسی اقتصادی اعطایی از طرف منطقه «متن»، باز خرید و مبادله شده و فلسطینی‌ها همراه با کاهش حجم خانواده‌های خود برخی از قابلیت‌ها و کیفیت‌های زندگی را به دست آورند.
- ریزش شدید درآمد سرانه در طی بیست سال گذشته در عربستان سعودی یک سقوط مارپیچی را نشان می‌دهد که همین امر به راه‌ افتادن چرخه اصلاحات بنیادین سیاسی و یا کشمکش‌های جدی داخلی منجر خواهد شد. این تحولات ممکن است به ترغیب بیشتر آمریکا نیاز داشته باشد.
- در هر حال آمریکا در عراق مداخله کرده و رژیم صدام را با یک رژیم وفادار به قانون تعویض نموده است. این امر بدان معنا است که دوران تجدید حیات و بازسازی آن شبیه بازسازی آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی دوم خواهد بود.
ترکیب افزایش سطح رفاه و بهروزی حاصل از روند جهانی شدن و صدور مازاد قدرت نظامی آمریکا، گزینه جنگ را از روی میز قدرت‌های بزرگ منطقه به کنار خواهد گذارد. وقتی قرن بیست‌و‌یک شروع شد، امکان وقوع جنگ در نیمکره غربی خارج از تصور بود. اروپا، اعضای ناتو و روسیه به تلاش‌های مشترک روی آورده و تلاش‌های خود را برای جلوگیری از جنگ‌ به آب‌های آزاد نیز توسعه دادند. ظرف چند دهه، همین تلاش‌های مشترک و همگامی‌های تنگاتنگ اقتصاد و امنیت، می‌تواند امکان جنگ را در سطح کشورهای در حال توسعه آسیایی نیز نامحتمل سازد.
اما همچنان برای آینده قابل پیش‌بینی، صدور امنیت تولید آمریکا به در جنوب غربی آسیا و آسیای مرکزی، مهم‌ترین مأمورریت جدی امنیتی آمریکا خواهد بود. ما همچنین شاهد شکل‌گیری همگرایی‌های درازمدت در این منطقه می‌باشیم که در نهایت می‌تواند مشابه اقدامات آمریکا در اروپا و در زمان جنگ سرد باشد.

ج) جریان انرژی از منطقه «شکاف غیرهمگرا» به منطقه «متن»
در فاصله زمانی 20 سال آینده، آسیا جایگزین آمریکای شمالی به عنوان مرکز اصلی متقاضی انرژی خواهد شد. این امر به این دلیل خواهد بود که طی دهه آتی رشد تقاضای انرژی در آمریکا آهسته خواهد بود، اما تقاضای انرژی در آسیا دو برابر خواهد شد. آسیا به اندازه کافی ذغال سنگ دارد، ولی درخواست برای واردات گاز طبیعی و نفت در حجم وسیعی بالا خواهد رفت. از هم‌اکنون، یک وابستگی متقابل در حال شکل‌گیری است. چرخه تأمین انرژی آسیا به صورت فزاینده‌ای به ثبات در خاورمیانه وابسته است، درحالیکه قدرت مالی خاورمیانه به شکل روزافزونی به رشد اقتصادی آسیا مرتبط شده است. براساس پیش‌بینی دپارتمان انرژی، در 2020 آسیا خریدار نزدیک به دوسوم کل نفت خروجی خلیج‌فارس بوده و خلیج‌فارس روی درآمد نزدیک به چهارپنجم نفت وارداتی‌‌ آسیا حساب باز کرده است. قطع جریان انتقال نفت، خاورمیانه و آسیای کاملاً همگرا با «متن» را در معرض خطر قرار داده و اقتصاد آنها را دچار لغزش خواهد کرد.
اگر آمریکا بازی را در خلیج‌فارس واگذار نماید، احتمال دارد چین و هند احساس کنند ضرورت دارد نقش قدرت‌های بزرگ را در آنجا بازی کنند. این امر ممکن است به یک رقابت در بین کشورهای حوزه «متن» منجر گردیده و همه این کشورها را در گودال درگیری‌های مزمن منطقه «شکاف غیرهمگرا» گرفتار نماید. آمریکا بایستی جریان دائمی و یکنواخت انرژی را از خاورمیانه به آسیا ممکن سازد؛ چراکه آسیا یک شریک مهم در تعامل جهانی می‌باشد و ژاپن و چین دو منبع اصلی کسری موازنه تجاری آمریکا محسوب می‌شوند. اگر بازار چین تحت هدایت سازمان تجارت جهانی گشوده شود، می‌تواند به بزرگ‌ترین فرصت صادراتی آمریکا تبدیل شود. در هر حال هند، نیمی از نیاز جهانی را به نرم‌افزار، تأمین خواهد کرد. در نهایت ممکن است خلیج‌فارس نفت آمریکا را تأمین نکند اما مطمئناً رفاه و بهروزی ایالات متحده وقتی حفظ خواهد شد که امنیت را به خلیج‌فارس صادر نماید.

د) جریان ورود سرمایه از منطقه «متن قدیم» به منطقه «متن جدید»
آسیا برای تأمین زیرساخت‌های مورد نیاز انرژی، به ورود بی‌سابقه سرمایه بین یک تا دو تریلیون (هزار میلیارد) دلار نیاز دارد. آسیایی‌ها بیشتر بار این تعهدات را رأساً بردوش خواهند گرفت، اما پول‌های بیشتری در شکل درازمدت نیز از سوی سرمایه‌گذاران بخش‌های خصوصی آمریکایی و اروپایی، که کنترل دوسوم جریان تقریباً یک تریلیونی سرمایه‌گذاری جهانی را در اختیار دارند، پرداخت خواهد شد.
بنابراین، نه‌تنها آسیا‌ به «متن جدید» و «شکاف غیرهمگرا» در تأمین انرژی وابسته است، بلکه به کشورهای «متن قدیم»‌ آمریکا و اتحادیه اروپا برای تأمین منابع مالی نیازمند است. وقتی این دو واقعیت را در کنار هم بگذاریم، به تدریج خواهیم فهمید که قدرت‌گیری چین و سربرآوردن آن برای همگرایی با اقتصاد جهانی می‌باشد نه اینکه پکن به دنبال سلطه‌طلبی و ایجاد هژمونی تخیلی باشد. مشکلات اصلی تقاضای انرژی و وضعیت سرمایه‌گذاری در آسیا را می‌توان به سه دسته زیر تقسیم کرد:
- حکومت‌های آسیایی، خصوصاً چین، همچنان نقش اصلی را در تصمیم‌گیری‌ها ایفا می‌کنند و رشد بخش خصوصی را با تأخیر مواجه می‌سازند.
- نظام حقوقی ملی هنوز بسیار خودخواهانه و مستبدانه است، به این معنی که مقررات به شکل برابر و منصفانه برای همه بازیگران اجرا نمی‌شود.
- هنوز ناامنی‌های مزمن قابل سرایتی در منطقه وجود دارد.
ادامه حضور نظامی آمریکا در آسیا، در برابر «سناریوهای عمودی» جنگ، (مانند چین ـ تایوان، هند ـ پاکستان و دو کره)، بازدارنده خواهد بود و در همان حال به بازار امکان بروز داده تا با کاهش هزینه‌های محیطی (امنیتی و...)، به سناریوهای سخت‌تر افقی طولانی‌مدت‌تر مانند تأمین تقاضای فزاینده انرژی نیز بپردازد. بنابراین تا وقتی که بازار می‌تواند فشاری را که به این تحولات وابسته است کاهش دهد، هیچ‌کدام از این سناریوهای محوری به سمت شوک‌های عمودی مانند جنگ تغییر جهت نخواهند داد.
به نحو مؤثری، نیروهای نظامی آمریکا هر دو فضای فیزیکی و محاسباتی منطقه را اشغال کرده‌اند و در نتیجه آن، دولت‌های آسیایی را به انجام هزینه‌های کمتر نظامی و تلاش بیشتر در امر توسعه تشویق و تحریص می‌کنند.

استراتژی تعامل آمریکایی
هنگامی‌که تقدم این روندها و جریان‌های چهارگانه جهانی به رسمیت شناخته شود، استراتژی تعامل آمریکایی، چیزی بیشتر از چشم‌انداز استراتژی امنیت ملی آمریکا نیست و این بدان معنی است که آمریکا در حالتی که به طور کلی باعث تضعیف توازن شکننده وابستگی متقابل در سطح جهان شود، نمی‌تواند هیچ سیاست ملی را درخصوص مسائلی مانند جنگ علیه تروریسم و دفاع موشکی دنبال نماید. به جای آن تمامی ابتکارات امنیتی، بایستی در چارچوبی قرار گیرد و در مسیری باشد که به تقویت و تشویق قواعد «سطح ـ سیستم» جهانی بیانجامد. آمریکا وقتی می‌تواند به بهترین وجه این امر را به سرانجام برساند که هم با دوستان و هم با دشمنان به یک نسبت رک و صریح باشد و آن در صورتی است که سیاست امنیت ملی آمریکا، ضرورتاً بین نقشی که در منطقه «متن»، یعنی تقویت هرچه بیشتر امنیت این منطقه مانند جهات اطمینان‌سازی و تشنج‌زدایی بیشتر که بدان نیاز دارد، با نقشی که در منطقه «شکاف ناهمگرا» ایفا می‌کند، مانند بازدارندگی و کنترل هر چه بیشتر و یا عملیات پیش‌دستانه، تفاوت گذارد.
اگر این اصل مبنای استراتژی تعامل باشد، متعاقباً می‌توان قواعد اصلی برای تنظیم امنیت را به این ترتیب خلاصه نمود:
ـ صورت دادن به هر اقدامی که مناسبات امنیتی را در سطح منطقه کارآمد «متن» تغذیه نماید.
- به موازات فرصت‌سازی، باید دیواره آتشی که مانع صادرات بی‌ثبات‌کننده منطقه «شکاف ناهمگرا» مانند تروریسم، مواد مخدر، بیماری‌های فراگیر به سمت منطقه «متن» باشد، ایجاد گردد.
- به ‌صورت فزاینده‌ای با صدور امنیت به نقاط اصلی دردسرساز منطقه «شکاف ناهمگرا»، به جمع کردن آن شکاف پرداخته شده و در همان حال به سرعت نسبت به جذب و همگرا کردن آن دسته از کشورهای منطقه که به موفقیت اقتصادی دست پیدا می‌کنند، اقدام شود. در نهایت می‌توان این سؤال را مطرح کرد که آیا این یک استراتژی برای دومین قرن آمریکایی می‌باشد؟ بله و خیر.
بله، به‌خاطر اینکه تصدیق می‌شود که آمریکا به صورت دوفاکتو مدل جهانی شدن «اولین کشور چندملیتی و اتحادیه اقتصادی» می‌باشد و بازهم بله، به خاطر اینکه بر حتمی بودن رهبری آمریکا در پیشبرد جهانی شدن تأکید می‌شود.
اما نه، به خاطر آنکه این استراتژی منعکس‌کننده اصول مشترک تئوری «کالاهای خوب» (Goods theory) می‌باشد، به این معنی که انتظار می‌رود آمریکا بخش اصلی تلاش‌های امنیتی خود را بر پیشرفت جهانی شدن قرار دهد، چراکه به شکل نامتناسبی از آن نفع می‌برد. بنابراین این تعامل کاربردی در چارچوب حق آمریکا می‌باشد.
***
راهبرد خاورمیانه‌ای آمریکا
پیش از پرداختن به موضوع چگونگی سیاست‌های‌ آمریکا در خاورمیانه، درخصوص مفهوم خاورمیانه ابهاماتی وجود دارد. بسیاری بر این باورند که اساساً خطاب قرار دادن کلیتی به نام خاورمیانه، چندان قرین به واقعیت نمی‌باشد. به بیان دیگر، این مناطق ساختگی و حاصل نگاه غرب به شرق است، نگاهی که زمانی، انگلیس به منطقه داشت و آن را به دور و نزدیک تقسیم می‌کرد. بر این اساس خاورمیانه در بردارنده هویتی جعلی و ساختگی است که تنها با تسامح می‌توان آن را به منزله یک محدوده جغرافیایی در نظر گرفت. در چنین شرایطی به نظر می‌آید که پذیرش مفاهیمی چون «خاورمیانه جدید» یا «خاورمیانه بزرگ» نیز راه به خطا بردن است.
سوالی که در اینجا مطرح است آن است که با رعایت تسامح و کاربرد مفهوم خاورمیانه، سیاست‌های آمریکا در این منطقه برچه اساسی تدوین و اجرا می‌شود؟ در یک تقسیم‌بندی کلی می‌توان موارد زیر را به‌عنوان مقولات تأثیرگذار بر چگونگی استراتژی آمریکا در قبال خاورمیانه مورد شناسایی قرار داد:
گذشته پس از 11 سپتامبر
کمونیسم تروریسم
اعراب ـ اسرائیل اعراب ـ اسرائیل
انرژی انرژی

تروریسم و جریانات افراطی
پس از 11 سپتامبر، تروریسم و حرکت‌های افراطی، اهمیت بالایی یافت و دولت بوش با خطاب قرار دادن سه کشور ایران، عراق و کره شمالی به‌عنوان آنچه آن را محور شرارت می‌نامید، عملاً مرحله جدیدی از سیاست خارجی آمریکا را آغاز کرد. با کاهش قدرت دولت ـ ملت‌ها، بازیگران غیردولتی به تدریج میدان عمل بیشتری یافتند و دامنه اثرگذاری برخی از آنها همچون القاعده، حزب‌الله و... بسیار فراگیر شد. تأثیرگذاری‌ آنها فراتر از بعد منطقه‌ای، در سطح بین‌‌المللی نیز منشأ تحولاتی گردید که چگونگی مواجهه با آن در اولویت سیاست خارجی آمریکا قرار گرفت. برخی معتقدند که هرچه روابط میان دولت ـ ملت‌های خاورمیانه با آمریکا قوی‌تر گردد، با توجه به بستر سیاسی، اجتماعی و اقتصادی منطقه، پیامدهای معکوسی در قالب تقویت جریانات افرا‌ط‌گرایی به وجود خواهد آمد. در دهه 90، افراط‌گرایی به‌ویژه در عربستان سعودی رشد بالایی داشت، به طوریکه به باور برخی صاحبنظران، واقعه 11 سپتامبر نتیجه پیوندهای نظامی ـ امنیتی بین عربستان و آمریکا بود. به نظر می‌رسد که برای دست‌کم 5 تا 10 سال آینده بازیگران غیردولتی نقش مهمی را در تعریف مناسبات منطقه‌ای ایفا کنند و پس از آن استراتژی آمریکا تقویت مجدد دولت ـ ملت‌های خاورمیانه خواهد بود.
ایران در این خصوص می‌تواند نقش منحصر به فردی ایفا نماید، چراکه منافع ایران و آمریکا در مبارزه با رادیکالیسم بسیار نزدیک می‌گردد. یکی از اهداف مهم این سیاست، مقابله با بازیگران غیردولتی و افراطی می‌باشد. اساساً قدرت‌یابی بازیگران غیردولتی و یا شکل‌گیری روند محلی‌گرایی (Localism)، پاسخی است به روند جهانی شدن (globalization). جهانی شدن یک روند یا پروسه است و نه یک پروژه که مدیریتی در بالای آن وجود داشته باشد، درحالیکه محلی‌گرایی یک واکنش به مجموعه فرآیندهای جهانی شدن است.
جهانی شدن یک تحول عظیم در عصر جدید و دنیای امروز محسوب می‌شود. هر قدرتی که به دوران بین‌المللی فکر کند، در محاسبات دچار اشتباه می‌شود و حادثه 11 سپتامبر نشان داد که آمریکا چگونه بهای سنگین خطای محاسباتی خود را پرداخت. در فضای جهانی شدن، دولت‌هایی باقی خواهند ماند که از 5 خصوصیت مسئولیت‌پذیری، قابل حسابرسی بودن، شفاف بودن، همگرا بودن و رقابتی بودن برخوردار باشند. در چنین شرایطی شاید جهانی شدن بیش از آنکه برای قدرت‌های بزرگ منفعت داشته باشد، به سود کشورهای کوچک ‌می‌باشد.
آموزه دیگری که در پس رخداد 11 سپتامبر نهفته است، به این امر اشاره دارد که جهانی شدن این تصور را که تهدیدات بزرگ همواره از سوی کشورهای بزرگ بروز می‌یابد را متحول ساخت، چنانکه حمله به آمریکا از جانب جریانی در کشوری ضعیف، فقیر و عقب‌افتاده آخرین چیزی بود که در محاسبات سیاستمداران آمریکا جای می‌گرفت. اما اکنون و در نگاهی متأثر از واقعه تروریستی 11 سپتامبر، تکثیر سلاح هسته‌ای از سوی هر کشوری که می‌تواند در آینده دشمن باشد، به معنای نوعی اعلام جنگ تلقی می‌گردد. به‌طور کلی مهار افراط‌گرایی و کنترل خاورمیانه به‌عنوان منطقه‌ای پرتنش و پرمنفعت، بخشی از الزامات حفظ هژمونی آمریکا محسوب می‌شود.
این امر زمانی اهمیت مضاعف می‌یابد که گستره فعالیت جریانات افراطی، مرزهای جغرافیایی را درهم می‌نوردد. به عبارت دیگر، باید گفت که جریان‌های مطرح در متن گفتمان هژمونیک دارای قرینه در متن جریانات ضدهژمونیک هستند. همان‌طور که در گفتمان هژمونیک جغرافیا کم‌اهمیت می‌گردد، در گفتمان ضدهژمونیک نیز جغرافیا اهمیت اندکی دارد. چنانکه اقدامات و تحرکات القاعده نیز این دیدگاه را تأیید می‌کند. بنابراین، شاید بتوان گفت که نقطه چگونگی مواجهه این دو گفتمان، روند آینده را ترسیم خواهد کرد.

محور انرژی در سیاست خارجی آمریکا
آمریکا برای تضمین جریان مطمئن انرژی، به‌دنبال حفظ و ایجاد ثبات در خاورمیانه است. زمانی با حضور نظامی و حمایت از دیکتاتورها در حفظ ثبات منطقه‌ای تلاش می‌کرد؛ اما پس از واقعه 11 سپتامبر و با حضور نومحافظه‌کاران در قدرت، گروه حاکم به این نتیجه رسید که استمرار ثبات با حمایت از مستبدین منطقه دیگر برقرار نخواهد شد بلکه این ثبات باید ازطریق آزادی و دموکراسی تحکیم گردد. هرچند پس‌از تحولات عراق و افغانستان و برخی دیگر از کشورهای منطقه، به نظر می‌رسد رجعتی به سیاست پیشین رخ داده باشد.
یکی از مهم‌ترین دلایل اولویت‌دهی سیاست خارجی آمریکا به مسئله انرژی، فارغ از مباحث اقتصادی، به بعد حفظ موقعیت، اقتدار و جایگاه جهانی ایالات متحده بازمی‌گردد. به بیان دیگر، کشوری نمی‌تواند ادعای مدیریت جهانی را بدون سلطه بر جریان انرژی در سر بپروراند.
براساس پیش‌بینی‌ها، تا سال 2050، تنها 5 کشور در منطقه خاورمیانه نفت خواهند داشت که به ترتیب عبارتند از: عربستان سعودی، ایران، عراق، کویت و امارات متحده عربی، که از این 5 کشور، تنها در 3 کشور سرمایه‌‌گذاری جدی در بخش تکنولوژی نفتی صورت گرفته است. در حال حاضر عربستان ظرفیت نفتی خود را روزبه‌روز افزایش می‌دهد. امارات متحده عربی و کویت نیز ضمن بهره‌برداری از تکنولوژی پیشرفته، ظرفیت تولید خود را افزایش داده‌اند. در این میان ایران و عراق نتوانسته‌اند به سرعت آنها در این صنعت توسعه پیدا کنند.
عراق در طی 40 ـ 30 سال گذشته سرمایه‌گذاری جدی در بخش صنعت نفت خود انجام نداده است، همان‌طور که ایران نیز مسیر مشابهی را طی کرده است. درواقع صنعت نفت در هر دو کشور در شرایط نامطلوبی به سر می‌برد و باید تغییراتی ساختاری در‌ آن صورت پذیرد.
نکته مهم دیگر درخصوص نفت خاورمیانه، ثروتی است که در نتیجه نوسانات بازار، در کشورهای نفت‌خیز منطقه انباشت می‌شود. افزایش ناگهانی قیمت نفت سابقه تاریخی دارد، پس از اولین شوک نفتی، تغییرات مهمی در منطقه رخ داد که به‌طور خفیف‌تر یک بار دیگر بعد از حمله آمریکا به عراق اتفاق افتاد. این در حالی است که میزان ذخایر ارزی کشورهای حوزه خلیج‌فارس از ذخایر ارزی چین فراتر رفته و غرب اجازه نخواهد داد که این روند ادامه یابد و برای آن برنامه‌ریزی خواهد داشت. یکی از این اقدامات فروش تسلیحات نظامی‌ آمریکا به کشورهای منطقه است.

ایران و ناموازنه جدید منطقه‌ای
اسرائیل برای آمریکا همواره از اهمیتی استراتژیک برخوردار بوده است. بخشی از این اهمیت به قدرت لابی یهود و قسمتی به منافع استراتژیک آمریکا در منطقه بازمی‌گردد. چندین دهه است که ناموازنه‌ای میان اسرائیل و دیگر کشورهای منطقه جاری است. سیاست آمریکا در گذشته نه بر هم زدن آن بلکه بر حفظ این ناموازنه بوده است. اما برخی رخدادها همچون حمله آمریکا به افغانستان و سپس عراق و حذف صدام به‌عنوان یکی از دشمنان اصلی جمهوری اسلامی ایران و همچنین روند برنامه‌های هسته‌ای ایران و افزایش بهای نفت، ناموازنه موجود در منطقه را دچار تحول و تغییر ساخت و ناموازنه جدیدی را به ظهور رساند. در این میان ایالات متحده به دنبال تغییر ناموازنه جدید (مهار ایران) و حفظ ناموازنه سابق است. اگرچه گروه‌هایی در آمریکا وجود دارند که حاضر به پذیرش نوعی موازنه جدید هستند، اما دیدگاه غالب و مسلط، استمرار ناموازنه پیشین است.
به باور برخی کارشناسان سیاسی، آینده سیاست‌های خاورمیانه‌ای آمریکا به نحوی اجتناب‌ناپذیر به چگونگی رویکردهای ایالات متحده در قبال ایران گره خورده است و این کشور نقشی تعیین کننده در فرجام استراتژی آمریکا در خاورمیانه دارد. هرچند مواضع نامزد پیروز انتخابات ریاست جمهوری آمریکا درخصوص ایران تفاوت‌‌هایی را نشان می‌دهد، به‌طوری‌که اوباما از مذاکره مستقیم با ایران سخن می‌گوید، اما کلیت فضای سیاسی آمریکا به گونه‌ای است که علیرغم به قدرت رسیدن اوباما، استراتژی کلان کشور دچار تغییرات و نوسانات متضاد نمی‌گردد.

استراتژی کلان آمریکا
سؤالی که امروزه مطرح است آن است که آیا در زمان حاضر استراتژی‌های مطرح شده از جانب ایالات متحده، از حمایت و اجماع داخلی برخوردار است؟ آیا آمریکا قادر است تا به تنهایی راهبردهای سیاست خارجی خود را عملیاتی سازد؟ تا چه اندازه بستر بین‌المللی آمادگی و پذیرش اجرای این سیاست‌ها را دارد؟

با توجه به تغییر جهت تحولات جهانی از اروپا به آسیا، چه از نظر اقتصادی و چه از نظر امنیتی و سیالیت و سرعت وقایع در آسیا، به نظر می‌رسد که ترسیم چشم‌انداز آتی سیاست‌های‌ آمریکا در منطقه تا اندازه‌ای دشوار باشد. در شرایط جدید نظام بین‌الملل، آنچه مسلم است آن است که برای اجرای یک استراتژی کلان، هر کشوری نیاز دارد تا حمایت قدرت‌های بزرگ همسو را جلب و با آن هم‌افزایی داشته باشد. در گذشته کشورها تلاش می‌کردند تا با صرف‌نظر کردن از منافع جزئی خود، در داخل بلوک به اهداف کلی خود دست یابند، اما امروزه بحث رقابت و همکاری، راهبرد غالب را شکل می‌دهد و هر یک از بازیگران درصدد کسب سهم و نقش بیشتر در جهان هستند.
چین و هند نیز به‌عنوان قدرت‌هایی نوظهور درصدد نقش‌آفرینی و کسب سهم بیشتر می‌باشند. هرچند برخی، قدرت‌یابی این کشورها را تهدیدی علیه ایالات متحده ارزیابی می‌کنند، اما از آنجا که این دو بازیگر نوعی همسویی ساختاری با اهداف و سیاست‌های آمریکا دارند، لذا نمی‌توانند تهدید تخریبی جدی را متوجه آمریکا سازند. به بیان دیگر، در این قدرت‌یابی و رقابت، نوعی ضرورت همکاری نیز مستتر است. این در حالی است که چین و هند با داشتن رشد اقتصادی بالا، نیاز روزافزونی به نفت، خصوصاً از محل خاورمیانه و خلیج‌فارس پیدا خواهند کرد. آیا این دو کشور حاضر خواهند بود به طور مستقیم وارد مناقشات و تحولات منطقه‌ای گردند یا آنکه ترجیح می‌دهند آمریکا در این خصوص به ایفای نقش بپردازد؟ به‌نظر می‌رسد که دست‌کم تا 20 سال آینده ورود جدی آنها به مناقشات خاورمیانه با هدف بهره‌برداری از منابع نفت و گاز متصور نباشد.
در شورای روابط خارجی آ‌مریکا پروژه مطالاتی درخصوص آینده استراتژی آمریکا در خاورمیانه در حال انجام است که مطالعه محورهای پرسشی آن می‌تواند نمایانگر توجه و میزان اهمیت موضوعات در سیاست‌های خاورمیانه‌ای آمریکا باشد؛ برخی از این پرسش‌ها به قرار زیر است:
1. چگونه باید آشتی ملی در عراق را ارتقاء داد و مانع سرایت بی‌ثباتی به منطقه شد؟
2. چگونه می‌توان با جاه‌طلبی‌ هسته‌ای و افزایش نفوذ منطقه‌ای ایران روبه‌رو شد؟
3. چگونه می‌توان به مناقشه اعراب و اسرائیل خاتمه داد و راه‌حلی برای مسئله فلسطین یافت؟
4. چگونه می‌توان ثبات را در لبنان ارتقاء داد؟
5. چگونه می‌توان با تهدیدهای رادیکالیسم اسلامی و تروریسم مقابله کرد؟
6. چگونه می‌توان اصلاحات سیاسی و اقتصادی در خاورمیانه را مؤثرتر از گذشته ارتقاء داد؟





ارسال به دوستان
نسخه چاپی
استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است
تمامی حقوق این سایت متعلق است به مرکز تحقیقات استراتژیک 1385©